هم...

بیضایی هم رفت...

بعد از مدت‌ها و حالا که نزدیک سال جدید است

اصلا ببین کجای جهان ایستاده‌ای

از دست داده‌ای، فقط از دست داده‌ای

علی کریمی

حالا علی را از دست داده‌ام. پست‌ قبل از قبلی را دیدم. ۱۷ آذر امسال را از دست داده‌ام. سال را از دست داده‌ام. شور زندگی‌ام را از دست داده‌ام.

روی کاناپه‌ام نشسته‌ام و - کاناپه‌ام را امسال به‌دست آورده‌آم- یک برگه‌ی پرداخت مالیات کنارم است. یک کارتون کتاب به‌دست آورده‌ام و یک چهارم هزینه‌ی کتاب‌هایی که از دست‌داده‌ام، پول مالیت هم از دست خواهم داد. یک پتوی پشمی کوچک سمت چپم است که آن را در حراج بلک فرایدی با هفتاد درصد تخفیف به‌دست‌آورده‌ام. یک کیسه‌ی آب گرم هم هست، که وقتی به هم نگاه می‌کنیم هیچ‌کداممان حس نمی‌کنیم آن یکی چیز بیشتری را به‌دست آورده یا از دست داده باشد.

روز ۱۰ اردیبهشت، شخصی، زیر پست چهار سال پیش وبلاگم کامنت گذاشته و درباره‌ی ریشه‌ی کلمه‌ی جاکش سوال کرده است. شماره تلفنش را هم گذاشته. ۱۰ اردیبهشت تولد علی است اگر اشتباه نکنم.

امروز ۱۶ دسامبر است و ۱۶ روز تا آغاز سال جدید میلادی مانده است. احساس می‌کنم سال جدید خیلی شلوغ‌پلوغ و دل‌نخواه باشد. چند ماه دیگر چهل سالم می‌شود. از عدد چهل خوشم می‌آید، ولی از چهل و چهار بیشتر.

موهایم را که بلندتر از یک متر شده بودند کوتاه کرده‌ام. از دست داده‌ام. بافته شده توی کشوی میزم است. از دست نداده‌ام. دیشب داشتم فکر می‌کردم اول نیما، بعد اصلان و بعد هم علی. هر سه‌تایشان تقریبا یک‌جور مرده‌اند. موهایم کمتر می‌ریزد. کمتر از دست می‌دهم. ولی شاید چون طولش کوتاه‌تر است و رنگش دیگر سیاه نیست، به همان مقدار قبل از دست می‌دهم و فقط حس از دست‌دادن کمتری دارم. دیشب یکهو یادم آمد پ گفته بود که نیما قصد داشت تغییر جنسیت بدهد و می‌رفت روان‌پزشک. ولی الان فکر می‌کنم که شاید خاطره‌ها را قاطی کرده‌ام. چون خود پ تقریبا همان زمان‌ها این پروسه را طی کرد و الان دیگر پ نیست. پ را از دست داده است. بریده و انداخته جلوی سگ.

از «هل» چی بگیم؟ چهل و چهار- جهل و جاهل- مهلت- اهل بیت- هل پوک- سهل و ممتنع- بهلول- هلاکت- مهلک- هلیم یا حلیم- مستهلتک- لامپ هلیومی- هلهله- پهلو درد- خاندان پهلوی- مهلا - مه‌لقا- هلال احمر- هلدینگ- شهلای من کجایی- زهله ترک یا زهره ترک- متاهل

می‌ترسم که مادربزرگ و پدربزرگم را در این سال جدید از دست بدهم. کجاها رفتم امسال. تقویمم را نگاه می‌کنم. باورم نمی‌شود که همین امسال ژانویه بود که رفته‌ام ترومس و فینمارک. اسلو.کریستین‌ساند. برگن. چک. اسلواکی. استکهلم. گلاسگو. برلین. استوانگر. نورلاند.الوه‌روم. یوویک و شاید هم هامار. حس سال جدید را دارم و ندارم. احساس می‌کنم احساساتم منوپلیت یا شما ایرانی‌ها چی می‌گویید؟ دستکاری شده است. مثل وقتی پیراهنت لای دری که باز نمی‌شود گیر می‌کند، نمی‌توانی بکشیش چون پاره می‌شود، دوستش داری، لخت می‌شوی، سرما می‌]وری، یادگاری است. حالت بدنت و ایستادنت تغییر می‌کند. نمی‌توانی بروی به کارهایت برسی چون هنوز پیراهنت لای در مانده و تو خودت لای در مانده‌ای و احساساتت دستکاری شده‌اند. دلم کن هی دست دست از دست دادن. این پست را ول کن. برگرد همان‌جایی که اینهمه‌وقت بودی و نبودی، که نمی‌نوشتی چه مرگت است. دست از سرم بردار!

به سمت چپم نگاه می‌کنم. یک پنجره است با هشت گلدان و دو شمع. پنجره را امسال به‌دست آورده‌ام. O می‌گوید ته دلم به خودم افتخار می‌کنم که این پنجره را برایت کشف کرده‌ام. پنجره را دوست دارم، ولی چهل و چهار را بیشتر.

گیاهخوار

کتاب «گیاهخوار» رو اومدن ایرانیا از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده ن و ریده ن. همه ی مترجم ها هم ریده ن. ناشرا با وجود سانسور وحشتناک منتشر کرده ن و ریده ن.

حتی در یه سطح دیگه ای میشه کلی ایراد|نقد به ترجمه ی کره ای به انگلیسی هم گرفت! ولی حالا ولش کن.

از «اهخ» چی بگیم؟

خودم گیاهخوار

امروز 17 آذره!

اسکواش

یه شعری دارم که اینجوریه «خالی‌ام از اتفاق خوب، خسته و پر از تنفرم، حمله می‌کنم به آینه، از خودم شکست می‌خورم» الان حالم دقیقا همینه. نهه که خیلی بد باشه حالم ها. واقعا دارم زندگیم رو می‌کنم، ولی حال درونم اینه. شما حالتون چطوره؟

فکر کنم اولین باره که به صورت عمومی حالتون رو می‌پرسم. حس این وبلاگ‌های زرد رو دارم. راستی پاییز اومده پی ولگردی و درختای اینجا همه دارن اون رنگ قرمز و زرد قشنگه میشن.

فکر کنم درباره‌ی اسکواش تا حالا اینجا چیزی ننوشتم. یه راکت داری، تقریبا ششبیه تنیس و یه توپ لاستیکی کوچولو، یه کورس اسکواش، یه رقیب که اونم یه راکت داره. کورس اسکواش هم اینجوریه که یه فضای بسته‌ست مثل یه اتاق، اندازه‌هاش رو نمی‌دونم، خودتون می‌تونین سرچ کنین اگه اینقدر مشتاقین. یه سری هم خط‌کشی روی زمین و دیوارهای کناری و روبرو داره که مشخص می‌کنه توپ باید به کجاها برخورد کنه یا نکنه. دو تا بازیکن رو به دیوار می‌ایستن و یکی اول سرویس می‌زنه، توپ باید بخوره به دیوار روبرو بعد بیاد این سمت خطی که روی زمینه. حالا اون یکی بازیکن باید بههش جواب بده. ولی دیگه ضربه‌های بعدی باید به دیوار روبرو برخورد کنه، ولی مهم نیست که کجای زمین فرود بیاد. هرچی هم جای فرودش دور از دسترش‌تر و غیرقابل‌پیشبینی‌تر برای رقیبت باشه، خب احتمال اینکه اون بتونه جواب بده کمتر میشه و تو یه امتیاز می‌گیری.

این از این. من هم رقیب خوبی‌ام :) تا تو چه فهم کنی از این که میگم رقیب خوبی‌ام!

حالا بیاین از «کوا» بگیم:

اسکواش. تکواندو. اسکوات (یه حرکت ورزشیه، معمولا برای تقویت پا). کواکب. اکوادور. کوالا. کوالالامپور. کوارتز (یه جور سنگه)، کوانتوم. آکواریوم. تک‌واژ. اکوان دیو (اسم یه دیو توی شاهنامه‌ست، همونی که خودش رو شبیهه گورخر می‌کنه به گله‌ی شاه حمله می‌کنه). شکواییه. آکوامن (جیسون موموآ نقشش رو بازی می‌کنه). آنتوان فوکوآ. فوکو! آقامون فوکو! :)

خب ببخشید اینقدر نبودم. می‌دونم چقدر دلتون برام تنگ شده بود. چقدر دوریم براتون سخت بوده. چقدر به‌خاطر نبودنم خودکشی کردین و اینا. خب دیگه بسه، آمدم! جامه مَدَر! هیچ مگو!

سوال

شما شبیه کدام میوه یا سبزیجات هستید؟ چرا؟

کاملاً درست!

آیا هنرمندی بوده که در ابتدا از او خوشتان بیاید اما بعدا از او بدتان بیاید؟ یا برعکس در ابتدا از او بدتان آمده باشد، اما بعدا به او علاقمند شوید؟
او را معرفی کنید و تحلیل کنید که چرا این اتفاق، در شما رخ داده است.

پ.ن: عنوان پست رو فقط به افتخار کامنت تو گذاشتم :)

لندن

دارم میرم به شیطان کوچک سر بزنم!

از «لند» چی بگیم؟

جک لندن. غرولند. لندرور. جاده‌ی مالهالند. بلند بالا. قلندر. ژنرال آلنده. لالالند. لوند (با ارفاق). تایلند. سلندیون. گلندام(به حذف الف میانی). بالنده. پلنده (در زبان کودک).

جواب سوال پست قبلی

خیلی چیزهای مختلفی بر جواب من تاثیر میگذاره:
- مهم‌ترینش شاید شرایط مالی فعلی من باشه. اینکه در حال حاضر برای پول اجاره‌خونه‌م مونده باشم، یا اینکه نه، تا حدودی اوضاع مالیم پایدار باشه و در حال پول جمع کردن باشم.

- اینکه سنم چقدر باشه موقع جواب دادن به این سوال، یا اینکه این سوال چه وقت از روز از من پرسیده شده، صبح یا شب؟

- اینکه توی چه وضعیت سلامتی‌ای هستم موقعی که باید انتخاب کنم. یک مقدار کم مشروب خورده‌م، یا نه. پریودم یا نه. جایی از بدنم درد می‌کنه، یا نه خیلی حالم خوبه.

- اینکه تجربه‌های قبلیم از ریسک کردن و نکردن چطوری بوده. چقدر خودم رو آدم خوش‌شانس یا بدشانسی می‌دونم.

- اینکه چقدر به اون مسابقه و مسئولانش اعتماد دارم، چقدر برای اون برنامه تبلیغ شده، چه تعداد هوادار اونجا نشستن و دارن برنامه رو نگاه می‌کنن، چقدر تحت فشار تماشاچی‌ها هستم یا نه فقط باید خودم تصمیم بگیرم.

ممکنه خیلی مسائل دیگه هم بر این تصمیم تاثیر بگذاره. و شاید الان چیزی که بیان می‌کنم با چیزی که بعدا بگم یا چیزی که در یک مسابقه‌ی واقعی بگم متفاوت باشه.
در حال حاضر من اون ۱۰۰ میلیون رو انتخاب می‌کنم. به این علت که ازش کاملا مطمئن هستم. به این دلیل که خیلی احتیاج مالی شدیدی ندارم که ۳۰۰ میلیون لازمم باشه و تحت فشار باشم براش (شاید اگر یه قرض ۲۰۰ یا ۳۰۰ میلیونی داشتم که باید ماه دیگه صاف می کردم ریسک می کردم)، ترجیح میدم همین ۱۰۰ میلیون رو بگیرم و باهاش خوشحال باشم و با دوستام بریم نوشیدنی مهمونشون کنم. تا اینکه ریسک کنم و ممکن باشه یه پول خیلییی بزرگ دستم بیاد ولی ممکن هم هست که شب دست خالی برگردم و حال همه مون گرفته شده باشه.
شاید اگر مقدار جایزه‌ی قطعی که انتخاب شده بود کمتر از ۱۰۰ میلیون بود، من باز هم ریسک می‌کردم.
شاید اگر مقدار جایزه‌ی اصلی که با ریسک به دست میاد، بالاتر از ۳۰۰ میلیون بود هم باز من ریسک می‌کردم.
یعنی مقدار اون پول ریسک و جایزه قطععی هم بر اینکه من ریسک کنم یا نه تاثیر میگذاره.